محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4253

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ياد كردند كه خالد چيزى به آنها نسپرده است . ابراهيم گفت : « شما به نزد من راست گوييد اما نامهء امير مؤمنان چنانست كه مىبينيد و ناچار مىبايد آن را اجرا كرد » و آنها را سوى شام فرستاد كه قسمهاى سخت ياد كردند كه خالد چيزى به آنها نسپرده است . داود گفت : « من به عراق پيش وى آمده بودم ، دستور داد كه يكصد هزار درم به من دادند . » هشام گفت : « شما به نزد من از پسر زن نصرانى راستگوتريد ، پيش يوسف رويد تا شما را فراهم آرد و روبرو او را تكذيب كنيد . » به قولى زيد در كار اختلاف با پسر عموى خويش عبد الله بن حسن به نزد هشام رفت . اين را از جويرية بن اسماء آورده‌اند كه گويد : زيد بن على و جعفر بن - حسن را ديدم كه در كار توليت اوقاف [ 1 ] على اختلاف داشتند . زيد از جانب بنى حسين دعوى مىكرد و جعفر از جانب بنى حسن . گويد : و چنان بود كه جعفر و زيد ، به نزد ولايتدار بسيار سخن مىكردند و چون برمىخاستند يك كلمه از آنچه را كه در ميانشان رفته بود تكرار نمى كردند وقتى جعفر بمرد عبد الله گفت : « كى با زيد مقابله مىكند ؟ » حسن بن حسن گفت : « من مقابله مىكنم . » گفت : « ابدا ، ما از زبان و دست تو بيم داريم ، من اين كار را مىكنم . » گفت : « در اين صورت از حاجت و هم از حجت خويش باز مىمانى . » گفت : « از حجت خويش باز نمىمانم . » گويد : به دعوى پيش ولايتدار رفتند و چنان كه گفته اند در آن وقت ولايتدارشان ابراهيم بن هشام بود . گويد : عبد الله به زيد گفت : « تو كه پسر يك كنيز سندى هستى ، طمع دارى

--> [ 1 ] كلمهء متن : ولاية وقوف